How to spot a psychopath: 'It's like the difference between a house cat and a wild cat.'

How to spot a psychopath: 'It's like the difference between a house cat and a wild cat.'

فهرست کلاسیک روان‌پریشی در سال ۱۹۸۰ توسط پروفسور رابرت هیر ایجاد شد، که هنوز هم به عنوان متخصص برجسته در این زمینه شناخته می‌شود. این فهرست شامل ۲۰ ویژگی، از دروغ‌گویی بیمارگونه تا فقدان همدلی است و کاملاً بر اساس مطالعات جمعیت‌های زندان تهیه شده بود. این رویکرد خوب کار می‌کرد زیرا هیر به گروه بزرگی از افراد با رفتارهای روان‌پریشی آشکار دسترسی داشت و می‌توانست مصاحبه‌ها و گزارش‌های خوداظهاری را با سوابق رسمی مقایسه کند، که تشخیص ناسازگاری‌ها را آسان‌تر می‌کرد.

با این حال، هیر می‌دانست که این روش محدودیت‌هایی دارد. در سال ۱۹۷۶، او اعتراف کرد که نمی‌داند یافته‌هایش چقدر در مورد روان‌پریشانی که در زندان نبودند، از جمله زنان، کاربرد دارد. او به این نتیجه رسید که تحقیقات بیشتری به‌طور فوری در مورد «روان‌پریشان موفق اجتماعی» مورد نیاز است. حتی دهه‌ها بعد، در اوایل دهه ۲۰۰۰، وقتی می‌خواست روان‌پریشان در سیاست را مطالعه کند، هنوز مجبور بود به زندان‌ها نگاه کند—مثل عوامل پینوشه در زندان‌های شیلی. تحقیق در مورد روان‌پریشان با عملکرد بالاتر، که دستگیر نمی‌شوند یا ممکن است حتی مرتکب جرم نشوند، دشوار بوده است، تا حدی به این دلیل که پرسشنامه‌های خوداظهاری کار نمی‌کنند. روان‌پریشان دروغ می‌گویند؛ این به‌طور قابل بحث ویژگی تعیین‌کننده آن‌هاست.

مشاهده تصویر در اندازه کامل
هیر عوامل پینوشه را مطالعه کرد. عکس: AP

این از روان‌شناسی جنایی نبود، بلکه از پیشینه کسب‌وکار بود که دکتر کارن میچل وارد مطالعه روان‌پریشی با عملکرد بالا شد. تا اواخر دهه ۲۰۱۰، او ۳۰ سال را به عنوان مشاور در تغییرات فرهنگ سازمانی در مقیاس بزرگ سپری کرده بود. کار او اغلب شامل سازمان‌های در بحران بود: «پس ممکن است هم‌راستایی بازار باشد، یا مرگ‌ومیر یا خودکشی در شرکت‌ها،» او از خانه‌اش در استرالیا به من می‌گوید. او با توجه به اینکه چقدر از مشکلات محیط کار از افراد خاصی با ویژگی‌های شکارچی‌گرانه ناشی می‌شود، شروع به تحقیق در مورد رفتارهای مشابه «شخصیت تاریک» در حوزه‌های دیگر کرد. «سوءاستفاده جنسی از کودکان در دین، کنترل اجباری در قاچاق انسان و خشونت خانگی و تروریسم،» او می‌گوید. «وقتی به تمام دانش جهانی ما درباره شکارچیان انسانی نگاه می‌کنید، حوزه‌های زیادی وجود دارد و هیچ‌کدام با هم تعامل ندارند.»

این مهم است زیرا شخصیت‌های شکارچی‌گرانه آسیب عظیمی ایجاد می‌کنند. ما در شناخت آن‌ها به‌صورت حضوری بد هستیم، به دلایلی که به آن خواهیم پرداخت، و همچنین در تشخیص الگوها در گروه‌های بزرگ بد هستیم—عمدتاً به این دلیل که حوزه‌های مختلف از نام‌های بسیار متفاوتی برای این افراد استفاده می‌کنند. میچل برخی از اصطلاحات را فهرست می‌کند: «خودشیفته بدخیم، سه‌گانه تاریک، روان‌پریش، کنترل‌گر اجباری، روان‌پریش اولیه، خودشیفته بزرگ‌منش، روان‌پریش سازمانی، ماکیاولیستی، چهارگانه تاریک، خودشیفته پنهان، رهبر سمی.» او استدلال می‌کند که همه این‌ها بخشی از یک پدیده واحد هستند: شخصیت تاریک، یا شخصیت شکارچی‌گرای پایدار.

مشاهده تصویر در اندازه کامل
شناخت شخصیت‌های شکارچی‌گرا دشوار است، اما آن‌ها می‌توانند آسیب عظیمی ایجاد کنند. عکس: Victor Dyomin/Getty Images

میچل دکترای خود را تکمیل کرد، که در سال ۲۰۲۴ منتشر شد، و در آن با افرادی مصاحبه کرد که در زندگی حرفه‌ای خود با شخصیت‌های شکارچی‌گرای پایدار مواجه شده بودند—برخی در محیط‌های بالینی، اما برخی دیگر نه، از حوزه‌های متنوعی مانند منابع انسانی، مددکاری اجتماعی، دادگاه‌های خانواده، FBI و سایر آژانس‌های اجرای قانون، رهبران کلیسا، و دانشگاهیان از رشته‌های مختلف.

روش او، به گفته خودش، غیرمتعارف بود و از رویکردهای کیفی به جای کمی استفاده می‌کرد. برخی از یافته‌های او مستقیماً تعاریف بالینی روان‌پریشی را به چالش می‌کشند، که اغلب بر تکانشگری تأکید دارند. میچل می‌گوید این به این دلیل است که تعاریفی مانند تعریف هیر از جمعیت‌های زندان می‌آیند، که نمایانگر انتهای کم‌عملکرد طیف هستند. «مردم سعی می‌کنند مطالب هیر را در محیط‌های کار و حوزه‌های خشونت خانگی قرار دهند، اما هیچ راهی وجود ندارد که بتوانید چیزی این‌قدر خام، که از مجرمان ساخته شده، را بر رفتارهای پیچیده مدیران عامل اعمال کنید.»

مصاحبه‌های میچل قابل توجه هستند. افرادی از حوزه‌های بسیار متفاوت چیزهای به‌طرز نگران‌کننده‌ای مشابه می‌گویند. یک سؤال وجود دارد درباره اینکه آیا مصاحبه‌شوندگان تا به حال از یک شخصیت شکارچی‌گرای پایدار ترسیده بودند—به یاد داشته باشید، این‌ها قربانی نبودند، بلکه حرفه‌ای‌های باتجربه بودند—و پاسخ‌ها این‌گونه آمد: «من دائماً نگرانم که او حرفه‌ام را نابود کند» (از یک فرد منابع انسانی)؛ «من نگرانم که آن‌ها بخواهند انتقام بگیرند» (از یک مددکار اجتماعی)؛ «من کاملاً مطمئنم که هیچ حدی وجود ندارد که این مرد برای نابودی من به آن نرسد» (یک متخصص باتجربه از بخش خیریه). این‌ها، و به‌طور قابل بحث هر جمله از مصاحبه‌ها، آن‌قدر افراطی هستند که نمی‌توانید تصور کنید آن‌ها را در محیط‌های اجتماعی بگویید زیرا دیوانه به نظر می‌رسید—که برخی از شهادت‌ها مستقیماً به آن اشاره می‌کنند. «مردم نمی‌توانند درک کنند. افرادی که در حوزه‌های ما کار نمی‌کنند اغلب درباره نوع شرارتی که بر دیگران اعمال می‌شود نمی‌شنوند یا نمی‌بینند و فقط نمی‌توانند باور کنند. در حالی که، متأسفانه، در کار من رایج است.» (این از یک متخصص پزشکی قانونی است).

از این تحقیق، که پنج سال طول کشید، میچل یک الگو از ۲۰ ویژگی، تقسیم‌شده به چهار خوشه، و ۲۵ تاکتیک ساخت که یک نوع شخصیت شکارچی‌گرای پایدار با عملکرد بالا را شناسایی می‌کرد. خوشه اول شامل نیاز به کنترل؛ حس بزرگ‌منشی از خود؛ پاسخ درونی بیمارگونه به چالش؛ کینه‌جویی؛ و امتناع از سازش است. خوشه دوم شامل شکارچی‌گرا یا بهره‌کش بودن؛ سادیستی و بی‌رحم بودن؛ بی‌اعتنایی به قوانین، توافق‌ها، کدهای اجتماعی و اخلاقی؛ نداشتن مرز در روابط جنسی؛ و انتظارات غیرمنطقی از دیگران است. خوشه سوم به حقیقت مربوط می‌شود: شخصیت‌های تاریک ظاهری از عادی بودن پرورش می‌دهند؛ آن‌ها آفتاب‌پرست‌مانند هستند؛ ناصادق؛ حیله‌گر و دستکاری‌کننده؛ و نپذیرفتن مسئولیت تأثیرات منفی که ایجاد می‌کنند. در نهایت، خوشه چهارم درباره زندگی درونی خود شخصیت تاریک است: احساسات آن‌ها بازی شده است، و آن‌ها قرابت یا شادی ناشی از آن را تجربه نمی‌کنند؛ آن‌ها بی‌احساس و فاقد همدلی هستند؛ بی‌پشیمان؛ خودمحور؛ و گستاخ.

مشاهده تصویر در اندازه کامل
«در طول اعصار، ما افرادی داشته‌ایم که از نوع‌دوستی دیگران بهره‌کشی می‌کنند.» … اسی ویدینگ عکس: John Moloney

اسی ویدینگ، استاد روان‌آسیب‌شناسی رشدی در UCL، چهره برجسته‌ای از حوزه تحقیقات کلاسیک است، مدیر مشترک واحد ریسک رشدی و تاب‌آوری، و از بسیاری جهات جانشین طبیعی هیر است. «من اغلب به این افراد به‌عنوان داشتن یک گروه درونی از یک نفر فکر می‌کنم،» او می‌گوید. «در روان‌شناسی اجتماعی، ما درباره افرادی صحبت می‌کنیم که به آن‌ها اهمیت می‌دهیم، و بیشتر ما، چون حیوانات گروه‌زیست هستیم، همکاری می‌کنیم، اعمال نوع‌دوستانه انجام می‌دهیم، و به روش‌هایی رفتار می‌کنیم که در طول اعصار بقای ما را افزایش داده است. اما در طول اعصار، ما افرادی داشته‌ایم که از نوع‌دوستی دیگران بهره‌کشی می‌کنند، و وقتی اوضاع خراب می‌شود، فقط به خودشان اهمیت می‌دهند.»

ویدینگ بر ویژگی‌هایی تمرکز می‌کند که جامعه را در محافظت از خود در برابر رفتار شکارچی‌گرایانه بسیار بد می‌کند. همه ما می‌دانیم که مردم دروغ می‌گویند، اما به‌طور غریزی فکر می‌کنیم می‌دانیم چه زمانی به ما دروغ گفته می‌شود. «این افراد تقریباً توانایی ما را برای تشخیص سیگنال‌های خطر اتصال کوتاه می‌کنند تا زمانی که خیلی دیر شده باشد،» ویدینگ می‌گوید. «اکثر ما، اگر هنگام دروغ گفتن دستگیر شویم، بسیار ناراحت به نظر می‌رسیم. دستگیر شدن در دروغ خوشایند نیست؛ ما نگران شهرت‌مان هستیم، خجالت‌آور است. اما این افراد وقتی در دروغ دستگیر می‌شوند خجالت نمی‌کشند. این به‌طور رسمی آزمایش نشده است، اما ممکن است فرض کنیم که آن‌ها خیلی راحت‌تر مردم را فریب می‌دهند، دقیقاً به این دلیل که این ویژگی‌های اعتماد به نفس شدید را نشان می‌دهند و عصبی به نظر نمی‌رسند.» او به مقاله‌ای در سال ۲۰۱۹ در مجله اختلالات شخصیت اشاره می‌کند که این ایده را توسعه داد که رفتارهایی که معمولاً در جمعیت انسانی با هم نمی‌آیند—مثلاً اعتماد به نفس مطلق و نادرستی کامل—در شخصیت‌های تاریک تمایل به همراهی دارند. ویدینگ می‌گوید این دلیل است که این افراد در فریب دادن دیگران این‌قدر مؤثر هستند. مردم اغلب می‌توانند قبل از اینکه کسی آن‌ها را بگیرد آسیب زیادی ایجاد کنند. این هرج‌ومرج بسیار بیشتری در خارج از زندان‌ها نسبت به داخل آن‌ها ایجاد می‌کند. در حالی که میچل می‌گوید از سیاست اجتناب می‌کند، روش‌های او، وقتی همه آن‌ها را با هم می‌بینید، به‌وضوح در صحنه جهانی قابل مشاهده است. در واقع، اولین بار که با اصطلاح «سه‌گانه تاریک» مواجه شدم زمانی بود که دونالد ترامپ برای اولین بار انتخاب شد.

ایده «پاتوکراسی»—دموکراسی از مردم عادی که توسط روان‌پریشان تسخیر شده—توسط یک روان‌شناس لهستانی گمنام به نام اندرو لوباچفسکی معرفی شد، که هم تحت نازی‌ها و هم بعداً کمونیست‌های دوران شوروی زندگی کرد. ایده‌های او هرگز جذب نشدند زیرا، همانطور که ویراستار و وبلاگ‌نویس هریسون کوهلی می‌گوید، «ناشران روان‌شناسی فکر می‌کردند بیش از حد سیاسی است، و ناشران سیاسی فکر می‌کردند بیش از حد روان‌شناختی است.» در روان‌پزشکی و روان‌شناسی امروز، برچسب زدن به شخصیت‌های عمومی با اختلالات شخصیت غیرمد و تقریباً تابو در نظر گرفته می‌شود. «یکی از خطرات آوردن روان‌شناسی به سیاست این است که برای هر کسی با هر دیدگاه سیاسی بسیار آسان است که به دشمنان یا رقبای سیاسی خود نگاه کند و بگوید: "خوب، آن‌ها همه روان‌پریش هستند،"» کوهلی می‌گوید. همچنین قانون گلدواتر وجود دارد، که یک اصل روان‌پزشکی ایجاد کرد که متخصصان نمی‌توانند شخصیت‌های عمومی را که با آن‌ها تماس بالینی نداشته‌اند یا ملاقات نکرده‌اند تشخیص دهند (این پس از آن آمد که ۱٬۱۸۹ روان‌پزشک در انتخابات ۱۹۶۴ بری گلدواتر را برای ریاست جمهوری نامناسب اعلام کردند). ویدینگ، با این حال، فکر می‌کند تمرکز بر تشخیص ممکن است در اینجا بی‌ربط باشد. «من همیشه وسواس در تشخیص این افراد را جالب می‌یابم. شما نیازی به تشخیص آن‌ها ندارید—مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی وجود دارد، و شما می‌توانید افرادی با آن ویژگی‌ها را بشناسید. اگر کسی در قدرت سیاسی است، می‌توانید آن ویژگی‌ها را در رفتار او ببینید، و بیشتر مردم کاملاً قادر به ارزیابی معنای آن هستند.»

مشاهده تصویر در اندازه کامل
«پاتوکراسی» زمانی است که یک دموکراسی توسط روان‌پریشان تسخیر می‌شود. عکس: Connect Images/Getty Images

دروغ‌گویی گستاخانه در زندگی عمومی تاکتیکی است که لوباچفسکی آن را تشخیص داد—او آن را «محاصره معکوس» نامید. کوهلی آن را این‌گونه توصیف می‌کند: «وقتی دروغی را قانع‌کننده می‌گویید و آن‌قدر دروغ پوچ است، واکنش خودکار بیشتر مردم این است که نمی‌توانند دروغی را که در آن مقیاس گفته شده درک کنند، بنابراین سعی می‌کنند "میانگین طلایی" بین گفته و واقعیت پیدا کنند. اما آن، لوباچفسکی می‌گوید، قصد دروغ بزرگ است. آن‌ها می‌دانند که سردرگمی ایجاد خواهد کرد.» تأثیر بر جمعیتی که یک شخصیت تاریک بر آن حکمرانی می‌کند عظیم است: برخی سعی خواهند کرد آن میانگین طلایی را پیدا کنند؛ دیگران در گفتن اینکه دروغ است ثابت‌قدم خواهند ماند و با گروه اول دعوا خواهند کرد؛ برخی دیگر سعی خواهند کرد واقعیت خود را تنظیم کنند تا دروغ درست شود؛ در حالی که دیگران به حالت عادی جدید عادت خواهند کرد—که ما همه حالا دروغ می‌گوییم.

در سطح بین‌فردی، این گستاخی حتی ذهن‌بندتر است. اغلب هم شکارچی و هم قربانی می‌دانند که دروغ است، یا شکارچی قربانی را دقیقاً به همان چیزی متهم می‌کند که خودش تازه انجام داده، یا دروغ با زبان خود قربانی بیان شده است. اسناد معکوس در حوزه سوءاستفاده خانگی آن‌قدر رایج است که مخفف خودش را دارد—دارو، برای انکار، حمله، معکوس کردن قربانی و متجاوز—اما هنوز هم قربانیان را کاملاً گیج می‌کند، که احساس می‌کنند اعتبارشان به‌طور دائمی در تردید است. در محیط کار، اثرات نیز ویرانگر است، زیرا تمایل به تماشاگرانی وجود دارد که خودشان تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر نتیجه دارند. همانطور که میچل درباره یکی از مصاحبه‌شوندگانش که در منابع انسانی کار می‌کرد می‌گوید: «مردم واقعاً متقاعد شده بودند که شخصیت تاریک قربانی است و قربانی شخصیت تاریک است. این زندگی قربانی را نابود کرد، حتی اگر آن‌ها سوابق حرفه‌ای عالی داشتند.»

واقعیت این است که هرچه سطوح این ویژگی‌ها بالاتر باشد، آسیب گسترده‌تر است. میچل یکی از شرکت‌کنندگان تحقیق خود را توصیف می‌کند، «رئیس یک اسقف‌نشین بزرگ کاتولیک مسئول رسیدگی به پرونده‌های سوءاستفاده جنسی از کودکان بود. او شغل وحشتناکی داشت، نه؟ اعتبارنامه‌هایش برجسته و بی‌نقص بود—او مدیرعامل چندین سازمان کودکان بوده بود. او به واتیکان می‌رفت و می‌گفت، "ببینید، این شخص از کودکان سوءاستفاده کرده است،" و آن‌ها پاسخ می‌دادند، "واقعاً؟ اما او آدم خیلی خوبی است."»

در حوزه غیرجنایی و غیرخشونت‌آمیز آزار مداوم—مثل آنچه ممکن است در محیط کار اتفاق بیفتد—لایه‌هایی از ناباوری وجود دارد. مردم نمی‌توانند درک کنند که شخصیت تاریک واقعاً تاریک است؛ آن‌ها نمی‌توانند بپذیرند که کسی عمداً آسیب برساند، و حتی نمی‌توانند تشخیص دهند که آسیبی اصلاً رخ داده است. شنیدن اینکه میچل خودکشی‌های محیط کار را به‌عنوان عاملی که تا حدی تحقیق او را هدایت کرد ذکر می‌کند قابل توجه بود، زیرا در حوزه سلامت روان، سرزنش رفتار شخص دیگری برای خودکشی یک فرد کاملاً تابو است. با این حال، در سال ۲۰۱۹، یک حکم تاریخی در فرانسه دقیقاً همین کار را کرد و دریافت که «شکنجه» در محیط کار، مرتبط با چند مدیر، فرهنگی را در فرانسه تلکام پرورش داده بود که در آن بین سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹، ۱۹ کارمند جان خود را گرفتند، ۱۲ نفر اقدام به خودکشی کردند، و هشت نفر از افسردگی شدید رنج می‌بردند. جین مانکتون-اسمیت، استاد حفاظت عمومی در دانشگاه گلاسترشر، قبلاً گفته است که اگر خودکشی‌های تحریک‌شده شامل می‌شد، آمار قتل خانگی می‌توانست «پنج، شش، یا هفت برابر» شود.

در مطالعه هیر بر معاونان پینوشه، که ۲۰ سال طول کشید و در سال ۲۰۲۲ منتشر شد، «وقتی به افرادی که افسران فرمانده بودند نگاه کردند، این مقامات ارشد سطوح بسیار بالایی از ویژگی‌های روان‌پریشی داشتند، به‌ویژه فقدان همدلی با دیگران،» ویدینگ می‌گوید.

میچل نتیجه‌گیری خود را با وضوح تند و تجاری ارائه می‌دهد: «این‌ها افرادی کاملاً بی‌مرز و خطرناک با مغزهای بسیار متفاوت هستند—مثل تفاوت بین یک گربه خانگی و یک گربه وحشی است. میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر آسیب دیده‌اند زیرا ما علائم هشدار را نمی‌دانسته‌ایم، بنابراین باید آن‌ها را بیرون بگذاریم و سپس به مردم آموزش دهیم که بصیر باشند.» ویدینگ، با کلمات متفاوت و مسیر متفاوت، به همان نتیجه می‌رسد. «از آنجا که من این تحقیق را بیش از ۲۰ سال انجام داده‌ام، به‌طور فزاینده‌ای شروع به فکر کردن کرده‌ام که ما واقعاً باید بیشتر درک کنیم که چگونه می‌توانیم از مردم در برابر قربانی شدن محافظت کنیم. زیرا بر اساس ادبیات، و آنچه من به‌طور محدود درباره روان‌شناسی تکاملی و بین‌فرهنگی می‌دانم، ما بسیار بعید است که این ویژگی‌ها را حذف کنیم.»



سؤالات متداول
در اینجا فهرستی از سؤالات متداول بر اساس قیاس گربه خانگی در مقابل گربه وحشی برای شناسایی روان‌پریش آورده شده است



سؤالات مبتدی



۱ قیاس گربه خانگی در مقابل گربه وحشی واقعاً به چه معناست

یعنی هم گربه خانگی و هم گربه وحشی گربه هستند اما آن‌ها بر اساس غرایز کاملاً متفاوتی عمل می‌کنند یک گربه خانگی اهلی است و طبق قوانین انسانی بازی می‌کند یک روان‌پریش مانند یک گربه وحشی است آن‌ها انسان به نظر می‌رسند اما همان اهلی‌سازی عاطفی یا همدلی که بیشتر مردم دارند را ندارند آن‌ها توسط نیازهای اولیه خودشان هدایت می‌شوند نه توسط وجدان اجتماعی



۲ پس آیا روان‌پریش فقط یک آدم بد است یا واقعاً متفاوت است

آن‌ها بنیادی متفاوت هستند یک آدم بد معمولاً درست را از نادرست می‌داند اما انتخاب می‌کند که نادرست انجام دهد آن‌ها اغلب احساس گناه یا شرم می‌کنند یک روان‌پریش معمولاً قوانین را از نظر فکری می‌داند اما وزن عاطفی آن‌ها را احساس نمی‌کند این نیست که آن‌ها قوانین را نادیده می‌گیرند بلکه این است که افسار عاطفی که بیشتر ما را متوقف می‌کند برای آن‌ها وجود ندارد



۳ آیا می‌توانید یک روان‌پریش را فقط با نگاه کردن به او شناسایی کنید

نه این بخش ترسناک است برخلاف یک گربه وحشی که از گربه خانگی متفاوت به نظر می‌رسد یک روان‌پریش کاملاً عادی به نظر می‌رسد و صحبت می‌کند آن‌ها استاد پنهان‌کاری هستند شما آن‌ها را با مشاهده رفتارشان در طول زمان شناسایی می‌کنید نه با ظاهر یا جذابیت اولیه‌شان



۴ بزرگ‌ترین پرچم قرمز که باید مراقب آن بود چیست

فقدان همدلی واقعی آن‌ها می‌توانند احساسات شما را برای دستکاری شما درک کنند اما آن‌ها را احساس نمی‌کنند اگر شما گریه می‌کنید و آن‌ها به نظر می‌رسد که مراحل دلداری دادن را بدون هیچ گرمای واقعی طی می‌کنند یا اگر به نظر می‌رسد از درد شما خسته شده‌اند این نشانه بزرگی است



۵ آیا همه روان‌پریشان مجرمان خشن هستند

نه این یک افسانه سینمایی است بسیاری روان‌پریشان موفق هستند آن‌ها ممکن است مدیران عامل فروشندگان یا سیاستمداران باشند فقدان همدلی و ترس آن‌ها می‌تواند آن‌ها را بی‌رحم و قاطع کند گربه وحشی همیشه حمله نمی‌کند گاهی فقط برای سرگرمی شکار را تعقیب می‌کند که در زندگی واقعی شبیه نابود کردن حرفه یک همکار برای ورزش است







سؤالات پیشرفته