What happened to the 'little refugee girl'? She's now a 102-year-old Holocaust survivor, and her story began right outside my door.

What happened to the 'little refugee girl'? She's now a 102-year-old Holocaust survivor, and her story began right outside my door.

در سن شگفت‌انگیز ۱۰۲ سالگی، سونیا ایبرمان کوان علاقه‌ای به تلف کردن وقت خود ندارد. نوه‌های کوچک دوست‌داشتنی‌ای هستند که باید برایشان آواز خواند، وعده‌های غذایی پرجنب‌وجوشی که باید با سه دختر محبوبش لذت برد، و جشن‌های پرمعنای اعیاد بزرگ با خاخام ملبورنی‌اش که به خانه‌اش سر می‌زند. پنج سال پیش، تصمیم گرفت بخشی از آن زمان ارزشمند را صرف ساختن دوستی با من کند، آن هم در برلین، جایی که به دنیا آمده بود.

کسالت دوران همه‌گیری قطعاً کمک کرد. سونیا که در خانه تحت محدودیت‌های بسیار سخت‌تر کووید-۱۹ نسبت به آلمان گیر افتاده بود—سونیا شوخی می‌کرد که "اینگسپرت" (زندانی) شده—او و خانواده صمیمی‌اش شروع به تمرکز بر گذشته کردند. نوه‌اش بنیامین پرایس، روزنامه‌نگار روزنامه استرالیایی دِ ایج، یک پروژه تحقیقاتی بلندپروازانه را برای کشف اسرار زندگی سونیا و قتل مادر و خواهرش در جریان هولوکاست آغاز کرد.

این‌گونه بود که در ژوئیه ۲۰۲۰ یک پیام باورنکردنی از بنیامین دریافت کردم. او مقاله‌ای را خوانده بود که سه سال پیش نوشته بودم و اتفاقاً در آن به عمه‌بزرگش لوته و مادربزرگش توبه اشاره شده بود. بنیامین به من گفت که مادربزرگش سونیا، خواهر کوچکتر لوته، هنوز زنده است، حتی در حال شکوفایی است، و می‌خواهد صحبت کند. من شگفت‌زده شدم.

چند هفته قبل، مادر بنیامین، ساندرا، به آن مقاله من برخورده بود. من آن را درست پس از اولین تحلیف دونالد ترامپ نوشته بودم، درباره حافظه تاریخی در پایتخت آلمان در مسیر پیاده‌روی من به محل کار. سوراخ‌های گلوله باقی‌مانده از نبرد برلین در جزیره موزه، زخم‌های گلوله تانک بر ساختمان‌های دانشگاه هومبولت، و یادبودهای بزرگ و کوچک برای قربانیان وحشت نازی—می‌خواستم بررسی کنم که آیا، همانطور که چندین نسل پس از جنگ آلمان ادعا کرده‌اند، زنده نگه‌داشتن تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ ملی‌تان درست در آستانه درب خانه‌تان به محافظت از شهروندان امروزی در برابر افراط‌گری کمک می‌کند یا خیر.

پلاک‌های اشتولپرشتاین مقیاس کشتار نازی‌ها را به سطح انسانی تقلیل می‌دهند.

قدرتمندترین این یادبودها اشتولپرشتاین‌ها (سنگ‌های لغزنده) هستند: پلاک‌های برنجی کوچکی که در پیاده‌رو جلوی آخرین خانه‌های شناخته‌شده قربانیان هولوکاست نصب شده‌اند. هر کدام یک کتیبه ساده با یک نام، تاریخ تولد، تاریخ تبعید، و در صورت مشخص بودن، تاریخ و مکان مرگ دارند. به عنوان یک خبرنگار، بارها درباره سنگ‌های لغزنده نوشته‌ام، کار زندگی هنرمند گونتر دمینگ، که اغلب بزرگ‌ترین پروژه یادبود مردمی جهان نامیده می‌شود. اکنون بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ پلاک در ۳۱ کشور اروپایی وجود دارد که به قربانیانی تقدیم شده که در بیشتر موارد، قبر مشخصی ندارند. اشتولپرشتاین‌ها مقیاس غیرقابل تصور کشتار نازی‌ها را به سطح انسانی تقلیل می‌دهند، زیرا رهگذران به معنای واقعی کلمه در برابر آنها خم می‌شوند تا سرنوشت یک نفر را در نظر بگیرند. دو تای آنها جلوی ساختمان من در مرکز برلین قرار دارند. آنها به مادر سونیا، توبه ایبرمان، معروف به تونی، و بزرگ‌ترین دختر تونی، لوته، تقدیم شده‌اند. شوهر آلمانی من، هیلمار، و من سال‌هاست که بر صیقل دادن آنها تأکید داریم، حرکتی کوچک برای احترام به این غریبه‌هایی که در طول جنگ جهانی دوم، همسایه‌های ما می‌بودند. با پیام بنیامین، سنگ‌ها ناگهان زنده شدند.

اولین گفتگوی من با سونیا در سپتامبر ۲۰۲۰، در یک تم زوم در قرنطینه انجام شد که مانند هیچ تم دیگری نبود. از طریق بزرگ‌ترین دختر سونیا، لورین، که با او زندگی می‌کند، ترتیب صحبت در یکشنبه را قبل از خواب سونیا در ملبورن و درست بعد از صبحانه در برلین دادیم. ساندرا و بنیامین به گفتگو پیوستند، هر دو از روی غریزه برای محافظت از او، همانطور که بعداً به من گفتند، و به این امید که او ممکن است به روی غریبه‌ای که از زادگاه قدیمی‌اش تماس می‌گیرد درباره بخش‌های هنوز نامشخص دوران کودکی‌اش و سفر نهایی‌اش به بریتانیا در نوجوانی باز شود.

سونیا روی صفحه با لبخندی درخشان و کمی رژ لب صورتی ظاهر شد: با اعتماد به نفس، متمرکز، و حداقل بیست سال جوان‌تر از سنش به نظر می‌رسید. در ۹۷ سالگی، شنوایی و حافظه‌اش مثل همیشه تیز بود، و طنزی گستاخانه و بی‌چون‌وچرا داشت که فوراً او را به عنوان یک برلینی واقعی معرفی می‌کرد. وقتی صحبت می‌کردیم، از تلاش من برای تلفظ نام خیابان tongue-twister آلمانی اشتالشرایبراشتراسه (بله، امتحان کنید) که مدتی در آن مدرسه رفته بود، خندید. او خشک اشاره کرد: "وقت زیادی ندارم. بنابراین روز به روز زندگی می‌کنم، به خصوص حالا که اینگسپرت هستم" – برای محافظت از سلامتی‌اش. "رقص نیست!" شوخی کرد. لهجه منحصربه‌فرد آلمانی-اسکاتلندی‌اش هنگام صحبت به انگلیسی، با کمی نوای استرالیایی، سفر پیچیده زندگی‌اش را نشان می‌داد.

در طول گفتگوهایمان در سراسر همه‌گیری و پس از آن، سونیا و من ارتباطی آسان و آرام برقرار کردیم. او داستان فوق‌العاده‌اش را به اشتراک گذاشت، در حالی که من به آرامی سؤال می‌پرسیدم، مراقب بودم برای جزئیات زیاد فشار نیاورم. توافق کردیم که اگر چیزی برای بحث خیلی دردناک بود، به من اطلاع دهد. "شما سؤالات درستی می‌پرسید،" او در اولین گفتگوی ما به من گفت. "متشکرم که به آن علاقه دارید." فرزندان و نوه‌هایش اغلب به ما می‌پیوندند و با محبت او را بوبی صدا می‌کنند – ییدیش برای مادربزرگ. آنها می‌نشینند، مجذوب، به داستان‌های او از ترس، فرار، دلشکستگی، و شادی شگفت‌انگیز در میان همه اندوه کوبنده گوش می‌دهند.

سونیا در سال ۱۹۲۳ در برلین به دنیا آمد، یکی از سه دختر یهودیان معتقد از لهستان، لیب "لئو" ایبرمان و تونی ایبرمان، با نام دخترانه راسلر. والدینش در خانه ییدیش صحبت می‌کردند و آلمانی‌شان لهجه غلیظ اروپای شرقی داشت که آنها را به عنوان غریبه معرفی می‌کرد.

قبل از به دنیا آمدن خواهر کوچکتر سونیا، اورزل، لئو، یک فروشنده، در سن فقط ۲۹ سالگی بر اثر حمله قلبی درگذشت و تونی باردار را برای تأمین مخارج خانواده جوان به عنوان یک خیاط تنها گذاشت. "دوران کودکی خیلی خوبی نداشتم،" سونیا با لحن واقع‌گرایانه‌اش گفت.

بستگان ثروتمندتر آن طرف شهر وقتی می‌توانستند کمک می‌کردند و به سونیا و خانواده‌اش اجازه می‌دادند از وان حمام با آب گرم لوله‌کشی شده به جای حمام‌های عمومی استفاده کنند. یک بار، عمویی به آنها یک گرامافون داد – لذتی برای سونیا موسیقی‌دوست – اما از آنجا که با برق بخش آنها از شهر سازگار نبود، مجبور بود خودش با انگشت صفحه‌ها را بچرخاند تا پخش شوند.

یک عکس فوق‌العاده از سه دختر جوان وجود دارد که لباس‌های ملوانی پوشیده‌اند – لباس‌های بچه‌گانه مد روز آن زمان – که توسط مادرشان دوخته شده بود. آنها به ترتیب قد ردیف شده‌اند، مثل لوله‌های ارگ، همانطور که ضرب‌المثل آلمانی می‌گوید. در حالی که سونیا، فرزند وسطی، دست لوته را گرفته، خواهر بزرگ‌ترش به دوربین نگاه می‌کند، چشمان تیره‌اش با نگاهی هوشیار خیره شده است.

آدولف هیتلر زمانی به قدرت رسید که سونیا نه ساله بود؛ ظهور نازی‌ها به زودی تأثیر مستقیمی بر زندگی جوانش گذاشت. در عرض چند سال، مدرسه دولتی که دوست داشت، او و سایر کودکان یهودی را بدون هشدار اخراج کرد. خشم او هنوز پس از بیش از هشت دهه واضح است، اما سونیا، همانطور که اغلب در زندگی انجام می‌داد، فقط به راه خود ادامه داد.

او در یک مدرسه یهودی در محوطه کنیسه زیبای رایکشتراسه در منطقه پرنزلائور برگ ثبت نام کرد، جایی که جامعه جدیدی از کودکان و معلمان پیدا کرد. اخیراً، درباره فیزیوتراپی که پس از یک بستری شدن در بیمارستان داشت صحبت کردیم، و او گفت که این او را به یاد "بویگن اونت اشترکن" (خم و راست کردن) می‌اندازد که سال‌ها پیش در کلاس‌های تربیت بدنی برلین یاد گرفته بود، و در حالی که برای ما روی وب‌کم نشان می‌داد، خندید.

تونی به ندرت می‌توانست سونیا را از مدرسه بردارد و اغلب ساعت‌ها پس از تاریک شدن هوا از سر کار به خانه می‌آمد، بنابراین لوته، که فقط کمی بیش از یک سال از سونیا بزرگ‌تر بود، مجبور بود وظایف مادرانه را بر عهده بگیرد. سونیا به یاد می‌آورد که یک روز لوته بعد از مدرسه با یک نارگیل در دست منتظر او بود تا بتوانند شیر آن را با نی در راه خانه تقسیم کنند. "او چشمان درشت و زیبایی داشت، لبخند خوبی داشت، و همیشه گوشواره می‌پوشید، حتی وقتی بچه بود،" سونیا گفت.

اما پیاده‌روی به خانه از محوطه کنیسه به زودی خطرناک شد زیرا آنها به وضوح یهودی بودند. دسته‌های جوانان هیتلری، که تازه جسور شده بودند، در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و به پیر و جوان زور می‌گفتند. "وقتی نازی‌ها را در حال رژه می‌دیدیم، پشت درهای بزرگ ساختمان‌ها پنهان می‌شدیم،" سونیا گفت. "نمی‌خواستیم بگوییم 'هایل هیتلر'."

پوگروم شب کریستال در ۹-۱۰ نوامبر ۱۹۳۸ حلقه را دور یهودیان آلمان تنگ‌تر کرد. صدها مرد جمع‌آوری و به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند، و کسب‌وکارهای یهودی در محله غارت و تخریب شدند. عکس‌های آرشیوی پیدا کردم که توسط بنیاد سنتروم یودایکوم جمع‌آوری شده بود و ویترین فروشگاه‌های آشنا در منطقه ما را نشان می‌داد که با گرافیتی یهودستیزانه تخریب شده بودند.

[تصویر: اورزولا، تونی، لوته و سونیا در سال ۱۹۳۹، قبل از فرستاده شدن اورزولا به بریتانیا. عکس: با اجازه از سونیا کوان]

تونی که به طرز دردناکی آگاه بود آلمان نازی دیگر امن نیست، قبلاً طرحی برای نجات خانواده‌اش ریخته بود. تا زمان شب کریستال، او سونیا را به یک اردوگاه آموزشی کشاورزی در اشتکلزدورف روستایی فرستاده بود، که توسط سازمان جوانان یهودی ارتدکس باخاد (مخفف عبری اتحاد پیشگامان مذهبی) تأسیس شده بود. یک صنعتگر برلینی یک کلبه شکار و گلخانه بزرگ آن را در حومه شهر به جامعه یهودی اهدا کرده بود که به قلب اردوگاه تبدیل شد.

حتی به عنوان یک بچه شهری، سونیا به کلاس‌های کشاورزی‌اش در اشتکلزدورف علاقه‌مند شد، جایی که گروه دیگری از دوستان را زیر آسمان‌های وسیع منطقه براندنبورگ پیدا کرد. "عاشقش بودم. همیشه از درخت‌ها بالا می‌رفتیم تا گیلاس بچینیم،" او گفت. یک روز در یک جاده روستایی، یک افسر اس اس با موتورسیکلت او را با یکی از اعضای BDM، شاخه دختران جوانان هیتلری، اشتباه گرفت و به او پیشنهاد سواری داد. مطابق معمول، سونیا briefly به راه طولانی پیش رو فکر کرد، سپس روی ترک نشست و محکم چسبید.

تا سال ۱۹۳۸، جامعه بین‌المللی از سرکوب نازی‌ها علیه یهودیان آگاه بود. سازمان‌های یهودی در اروپا و ایالات متحده سعی کردند حداقل جوان‌ترین‌ها را با درخواست از دولت‌ها برای پذیرش کودکان پناهنده با ویزای موقت نجات دهند. حدود ۱۰٬۰۰۰ نفر به عنوان بخشی از برنامه کیندرترانسپورت با قطار و قایق به بریتانیا آورده شدند، اما مجبور بودند والدین و سایر بستگان بزرگسال خود را به سرنوشتی نامعلوم پشت سر بگذارند.

کوچک‌ترین دختر تونی، اورزل، بیشتر دوران کودکی خود را در یک پرورشگاه در آگوستاشتراسه نزدیک زندگی کرده بود زیرا مادرش توانایی نگهداری از او را در خانه نداشت، اگرچه اغلب به خانواده سر می‌زد. در مه ۱۹۳۹، اورزل پرجنب‌وجوش با قطار به بریتانیا از آلمان گریخت. سه ماه بعد، سونیا در اشتکلزدورف خبردار شد که او در "فهرست افراد در معرض خطر" جامعه یهودی در براندنبورگ، همراه با سه کارآموز دیگر، قرار دارد و باید با عجله وسایلش را جمع کند.

در ۱۰ اوت ۱۹۳۹، سونیا با بیست و هشتمین کیندرترانسپورت به انگلستان رفت. او ۱۶ ساله بود، حداکثر سن برای واجد شرایط بودن. امروز، او هرگونه پیشنهادی مبنی بر اینکه شروع یک زندگی جدید در کشوری ناشناخته با زبانی خارجی نیاز به شجاعت داشت را رد می‌کند. "من فردی هستم که هر چیزی و همه چیز را می‌پذیرم،" او به من گفت و شانه‌هایش را صاف کرد. "همه چیز را در گام خود می‌پذیرم."

[تصویر: 'وقتی گزارش‌هایی در تلویزیون درباره اردوگاه‌های کار اجباری می‌بینم، ناراحت می‌شوم، این جور چیزها،' سونیا می‌گوید. 'هنوز درد دارد.' عکس: چارلی کینراس/گاردین]

خداحافظی سونیا و تونی در یک روز گرم و ابری در ایستگاه فردریش‌اشتراسه به طرز فریبنده‌ای خشک و رسمی بود: یک دست دادن محکم از مادرش، با قولی که خانواده در فلسطین دوباره متحد خواهند شد. این آخرین باری بود که همدیگر را دیدند.

نامه‌هایی از ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰، که خانواده سونیا به طرز معجزه‌آسایی دهه‌ها بعد پیدا کردند، درد واقعی جدایی آنها را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که آرامش تونی روی سکو یک ظاهر شجاعانه به خاطر دخترش بود. تقریباً در هر نامه به سونیا و اورزل، تونی التماس می‌کرد که از زندگی آنها در بریتانیا خبر دهند: "لطفاً همه چیز را با جزئیات برایم بنویس." او به سونیا نوشت: "بسیار درودهای گرم و بوسه از مادرت که دوستت دارد."

در حالی که دختران کوچکتر موفق به فرار به بریتانیا شدند، خواهرشان لوته تازه از برنامه کیندرترانسپورت خارج شده بود و با تونی ماند. حدود زمانی که سونیا رفت، آنها به یک ساختمان قرن نوزدهمی در منطقه پرنزلائور برگ نقل مکان کردند، جایی که من، یک آمریکایی که به اینجا نقل مکان کرده‌ام، اکنون زندگی می‌کنم. وقتی از آپارتمان قدیمی آنها بازدید کردم، دیدم که درهای پانلی اصلی و کف‌پوش‌های چوبی هنوز آنجا هستند. تصور کردم تونی و لوته با اضطراب در اتاق‌ها حرکت می‌کنند و منتظر ظاهر شدن گشتاپو بیرون پنجره‌های بزرگ رو به خیابان هستند.

تا سال ۱۹۴۱، تونی و لوته مجبور شدند به یک یودنهاوس، ساختمانی که نازی‌ها برای یهودیان تعیین کرده بودند، نقل مکان کنند. این مکان‌ها اغلب بیش از حد شلوغ بودند، زیرا نازی‌ها می‌خواستند مسکن را برای جمعیت "آریایی" آزاد کنند. این یکی در توراشتراسه امروزی بود. سوابق نشان می‌دهد که آنها در ۲۷ اکتبر ۱۹۴۱ با هم به ووچ تبعید شدند. ووچ بزرگ‌ترین گتوی یهودیان در لهستان اشغالی، به جز ورشو، را داشت. سونیا تنها دهه‌ها بعد، با کمک موزه یهودی برلین، فهمید که این جایی بود که نازی‌ها مادر و خواهرش را کشتند.

سونیا سرانجام به ولز شمالی رسید و "یک کلمه انگلیسی" بلد نبود. او موفق شد درخواستی را ثبت کند تا بتواند با اورزل در یک مدرسه برای کودکان یهودی در اسکاتلند، مدرسه کشاورزی ویتینگهیم، دوباره متحد شود. آنها حدود یک سال را با هم در آنجا گذراندند. سونیا سفر به آنجا را وحشتناک توصیف کرد. "نمی‌دانم چطور توانستم به تنهایی به آنجا سفر کنم،" او گفت. "هیچ ایده‌ای نداشتم کجا هستم." کسی که قرار بود در ایستگاه او را بردارد، پیدا نشد. سرانجام، مردی آمد و پیشنهاد کمک داد و گفت خواهرش کمی آلمانی صحبت می‌کند. او با او سوار ماشین شد. "الان این کار را نمی‌کردم،" او با کنایه گفت. "هر چیزی ممکن بود برایم اتفاق بیفتد."

۱:۵۲
سونیا ایبرمان کوان سفر قطار خود به اسکاتلند در سال ۱۹۳۹ را روایت می‌کند – ویدئو

مدرسه به زودی به او گفت که باید با کار به عنوان خدمتکار خانگی در خانه‌های محلی امرار معاش کند، شغلی که سونیا از آن متنفر بود. او صبر کرد تا ۱۸ ساله شود، زمانی که بتواند به ارتش بریتانیا بپیوندد. "آن‌جا بود که در واقع انگلیسی یاد گرفتم،" او گفت و احساس ناگهانی جدیدی از تعلق را توصیف کرد. برای بقیه جنگ، او در انبارهای نظامی کار کرد، ابتدا در گلاسکو، سپس در استرلینگ و بیزینگستوک.

وقتی جنگ تمام شد، اورزل در لندن ازدواج کرد. سال‌ها بعد، او به ایالات متحده نقل مکان کرد؛ او در سال ۱۹۹۹ در آریزونا درگذشت.

پس از پایان کارش، سونیا به گلاسکو بازگشت تا با یک خانواده یهودی زندگی کند که او را "دختر پناهنده کوچک" صدا می‌کردند. یک روز، مرد جوانی به نام رالف کوهن، که او نیز در ارتش بریتانیا خدمت کرده بود، آمد تا خود را معرفی کند پس از شنیدن درباره تازه‌وارد جذاب. دهه‌ها بعد، سونیا هنوز از به یاد آوردن عاشقانه گستاخانه اولین ملاقاتشان لذت می‌برد. او با لباس مجلسی در را باز کرد و به او گفت که می‌خواهد موهایش را بشوید. او با یک پیشنهاد جسورانه پاسخ داد: "من این کار را برایت انجام می‌دهم – من آرایشگر هستم." آنها در عرض یک سال ازدواج کردند.

مانند تونی، سونیا سه دختر داشت. در مواجهه با یهودستیزی در اسکاتلند پس از جنگ، خانواده نام خود را به کوان تغییر دادند. رالف، که خانواده‌اش با محبت به عنوان یک رویاپرداز از او یاد می‌کنند، سرانجام از هوای دائماً مرطوب گلاسکو و فرصت‌های شغلی محدود خسته شد. در سال ۱۹۶۲، او پیشنهاد نقل مکان به آن سوی جهان را داد: استرالیا. سونیا در کارخانه شکلات رد تیولیپ در حومه پراهران ملبورن کار پیدا کرد. او و رالف پنج دهه دیگر را با هم لذت بردند، تا زمان مرگ او در سال ۲۰۱۳.

از سال ۲۰۲۳، استرالیا بالاترین تعداد بازماندگان هولوکاست به ازای هر نفر را در خارج از اسرائیل داشت، با تخمین ۲٬۵۰۰ نفر هنوز زنده. با وجود اینکه بسیاری از مردم سرنوشت مشابهی داشتند، سونیا به من گفت که در ملبورن صحبت کمی درباره نازی‌ها بود. "وقتی گزارش‌هایی در تلویزیون درباره اردوگاه‌های کار اجباری می‌بینم، ناراحت می‌شوم،" او گفت. "این جور چیزها،" سونیا گفت. "هنوز درد دارد."

[تصویر: سونیا و رالف کوان در روز عروسی‌شان، گلاسکو، ۱۹۴۶. عکس: با اجازه از سونیا کوان]

پس از حمله یهودستیزانه در ساحل باندی سیدنی در دسامبر، سونیا به من گفت که این حادثه خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش در برلین را که مدت‌ها فراموش شده بود، زنده کرد، نزدیک به یک قرن پیش. "ناگهان، آهنگی از مهدکودک را به یاد آوردم،" او گفت. "باید چهار یا پنج ساله بوده باشم. روی صحنه بودم، می‌خواستم آن آهنگ را بخوانم. باور می‌کنی کلمات را به یاد آوردم؟ این یک معجزه است."

با انرژی باورنکردنی‌اش، سونیا مشتاق گفتگوهای ما به عنوان راهی برای به یاد آوردن زمان‌های شادتر است. او اغلب آهنگ‌های قدیمی آلمانی از دوران کودکی‌اش را شروع می‌کند، و هیلمار به سرعت در تلفن‌اش به دنبال متن آهنگ می‌گردد تا بتوانیم همراهی کنیم. یکی از آهنگ‌های مورد علاقه‌اش ماینه اوما فاهرت ایم هونرشتال موتورراد (مادربزرگم در مرغدانی موتورسیکلت می‌راند) است، یک آهنگ محبوب برای بچه‌ها در دهه ۱۹۳۰. با وجود همه چیزهایی که آلمان از او گرفت، برایم شگفت‌انگیز است که چگونه هنوز فرهنگی را که در آن بزرگ شده بود، در آغوش می‌کشد. سونیا از زمان جنگ دو بار به برلین بازگشته است، متأسفانه مدت‌ها قبل از ملاقات آنلاین ما. اولین بار با رالف بود وقتی ۷۰ ساله شد، به دعوت دولت شهر. "از آن بازدید لذت نبردم،" او به من گفت. "احساس خانه نکردم—فقط درست نبود." او گفت برنامه رسمی شامل دیدن موزیکال کاباره بود، که درباره دو تبعیدی است که آخرین شب‌های وحشی جمهوری وایمار را در حالی که نازی‌ها به قدرت می‌رسند، زندگی می‌کنند—انتخابی که او بی‌احساس یافت. اما او با کوچک‌ترین دخترش، هیلاری، درست قبل از تولد ۹۰ سالگی‌اش بازگشت، پس از نصب اشتولپرشتاین‌ها، و این بار سفر خودش را برنامه‌ریزی کرد. "از همه جاهایی که به یاد داشتم بازدید کردم،" او گفت، "از جمله قبرستانی که پدرم در آن دفن شده است،" در منطقه وایسنزی. وقتی پرسیدم آیا تا به حال با گناهی که بسیاری از بازماندگان هولوکاست را آزار می‌دهد دست و پنجه نرم کرده است، مکث کرد. "به آن فکر کردم، و می‌گویم، من خوش شانس هستم. احساس گناه نمی‌کنم—من خوش شانس هستم."

خانواده سونیا عمیقاً به مادر بزرگ شاداب خود ارادت دارند. بنیامین اکنون روی یک پروژه گسترده غیرداستانی خلاقانه برای مدرک کارشناسی ارشد خود کار می‌کند، با تمرکز بر تجربیات او و چگونگی شکل‌دهی آنها به هویت خانواده. او همراه با ساعت‌ها مصاحبه با مادربزرگش، فهرست‌های تبعید، نامه‌های خانوادگی، عکس‌ها و گزارش‌های افسران نازی را مطالعه کرده است. او کارت‌های هویتی پیدا کرد که به گفته او نشان می‌دهد تونی و لوته قبل از تبعید به ووچ مجبور به کار برای شرکت الکترونیک آلمانی زیمنس در برلین شده بودند.

اینجا در برلین، سعی می‌کنم بهترین‌های یک فرهنگ غنی از یادبود تاریخی و روح انسان‌گرایانه آن را ادامه دهم. به صیقل دادن اشتولپرشتاین‌ها ادامه می‌دهم و برای سونیا عکس‌هایی از آنها در حال گرفتن نور می‌فرستم. لورین با مهربانی از من برای "مراقبت از دخترانمان" تشکر می‌کند. هیلمار گاهی یک برچسب با کد QR در کنار سنگ‌ها می‌چسباند که به مقاله‌های من برای هر کسی که علاقه‌مند است پیوند می‌دهد. سال گذشته، او با معلمان مدارس محلی درباره ارتباط ویژه ما با حافظه زنده تماس گرفت.

و این‌گونه شد که دانش‌آموزان کلاس دهم از دبیرستان جان لنون محلی—همان سن سونیا وقتی با کیندرترانسپورت فرار کرد—توانستند با او درباره زندگی‌اش زیر نازی‌ها مصاحبه کنند. با استفاده از پاسخ‌های صوتی او به سؤالاتشان، دانش‌آموزان خودشان پروژه را نوشتند و ویرایش کردند. اکنون یک پادکست است که به زبان‌های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی در دسترس است.

در مورد من، اگر همه چیز خوب پیش برود، در ماه‌های آینده شهروند آلمان خواهم شد. این قدم را به راحتی برنمی‌دارم، زیرا می‌دانم با مسئولیت‌هایی همراه است که به گذشته‌ای گره خورده که همیشه حاضر است. با افزایش افراط‌گری هم در زادگاهم و هم در خانه‌ای که به فرزندی پذیرفته‌ام، معتقدم حساب‌رسی صادقانه با تاریخ ضروری است اگر قرار باشد مرکز شانسی برای ایستادگی داشته باشد.

چند روز پیش، در آپارتمانمان را باز کردم و یک بطری جدید از واکس برنج روی پادری پیدا کردم، همراه با یک بریده روزنامه درباره اشتولپرشتاین‌ها. این هدیه‌ای از طرف صاحب‌خانه‌های مسن آلمانی ما بود. "برای توبه و لوته،" آنها نوشتند.

دانشمند مشهور حافظه فرهنگی آلمان، آلیدا آسمان، درباره ارتباط غیرمنتظره ما با سونیا در آخرین کتابش با همسر فقیدش، یان آسمان، با عنوان گماینزین، که به معنای روحیه اجتماعی است، نوشت. "یادبود در آستانه درب خانه شما می‌تواند به شکوفه‌های غیرمنتظره منجر شود، از پلاک برنجی به دنیای دیجیتال و سراسر جهان بپرد... اگر این یک معجزه یادبود نیست!" آسمان استدلال می‌کند که در فقط یک یا دو دهه، وقتی همه بازماندگان هولوکاست رفتند، باید راه‌های جدیدی برای زنده نگه‌داشتن داستان‌هایشان پیدا کنیم.

و وقتی دیگر در ساختمانمان زندگی نکنیم، فکر می‌کنم احتمال خوبی وجود دارد که برخی از آن پادکست‌سازان جوان به مراقبت از سنگ‌های لغزنده ادامه دهند و بگذارند آنها به گفتن داستان‌هایشان ادامه دهند.



سؤالات متداول
در اینجا فهرستی از سؤالات متداول درباره داستان دختر پناهنده کوچکی که یک بازمانده هولوکاست ۱۰۲ ساله شد، به زبان محاوره‌ای نوشته شده است







سؤالات متداول: بازمانده هولوکاست ۱۰۲ ساله همسایه بغلی



۱ دختر پناهنده کوچک کیست

او زنی به نام سلمی ون در پره است او یک کودک یهودی بود که در جریان هولوکاست از آزار و اذیت گریخت و بر خلاف همه احتمالات زنده ماند اکنون در ۱۰۲ سالگی، زندگی آرامی دارد



۲ منظورتان از اینکه داستانش درست بیرون درب خانه من شروع شد چیست

این یعنی شخصی که داستان را تعریف می‌کند در خانه یا آپارتمانی زندگی می‌کند که زمانی خانه این بازمانده بوده یا در محله‌ای که یک رویداد کلیدی در زندگی او رخ داده است راوی به معنای واقعی کلمه تاریخ خانه خود را کشف کرده است



۳ چگونه از هولوکاست جان سالم به در برد

او با پنهان شدن، استفاده از هویت‌های جعلی و جابجایی مکرر زنده ماند او توسط غریبه‌های شجاع و اعضای مقاومت که خانواده‌های یهودی را پنهان می‌کردند، مدارک جعل می‌کردند و غذا و سرپناه فراهم می‌کردند، کمک شد او هرگز دستگیر یا به اردوگاه کار اجباری فرستاده نشد



۴ آیا این یک داستان واقعی است

بله، کاملاً سلمی ون در پره افراد واقعی هستند او خاطرات خود را با عنوان نام من سلمی نوشته است بسیاری از بازماندگان آرام در محله‌های معمولی زندگی می‌کنند



۵ راوی چگونه از او مطلع شد

اغلب به طور تصادفی اتفاق می‌افتد: همسایه